تبليغاتX
حرف اول
 
حرف اول
 
 
 
طلوع خورشيد عدالت از افق كعبه
086100.jpg
از روزي كه آفتاب وجود مولي الموحدين اميرالمؤمنين علي(ع) از افق كعبه سرزد قرن ها مي گذرد، اما شكوه نام و ياد و فضائل آن خانه زاد الهي پيوسته روزافزون است و آفاق جانها و انديشه ها را مي آرايد. دُر يگانه اي كه در صدف كعبه پديد آمد و خاك را كرامت افلاك بخشيد و چشم ها را خيره و مبهوت جلوه علوي خود ساخت. جاني كه عالي بود و والا، فرش را به عرش رسانيد و پل ارتباط خلق با خالق شد. علي(ع) مصداق انسان كامل و خدايي است، سرمشق دلهاي عاشق و سرهاي حقيقت جو، مردي كه از عدالت سكه اي زد كه تا ابد رواج دارد و هيچگاه از رونق نخواهدافتاد. هر دلي خانه محبت اوست. در آيينه جمال و كمال، زلال ترين و شفاف ترين چهره چهره اوست و در قاب دل عارفان و عاشقان حق و حقيقت جز چهره علي(ع) و سيرت او نمي گنجد. كدام شخصيت مي تواند ادعا كند همچون انبياي الهي عبدالله است و از همه عبوديت ها بريده و به حق پيوسته است. علي(ع) در صف مقدم عباد وارسته و به حق پيوسته، آنچنان مقامي دارد كه جان و نفس پيامبر شناسانده مي شود و در شأنش سوره هل اتي نازل مي گردد. علي(ع) آنچنان شيوه حق پرستي را دنبال مي كند كه در اين راه ملامت و نكوهش مي شود. تنها آرزويش در دنيا اجراي عدل و بازگرداندن حق به حقدار است. او(ع) حتي حق دشمن را فرونمي گذارد و دامن بخاطر قوم و خويش به گناه نمي آلايد. علي(ع) يار افتادگان، برادر بي كسان، پدر يتيمان و نوازشگر همه كساني است كه از زندگي به تنگ آمده اند. هر نا اميدي، اميد به او مي برد و هر گرفتاري ديده تمنا بدو مي دوزد. اقيانوس وجودش با قطره اشك يتيمي يا ناله مظلومانه بينوا و اندوهگيني، توفاني مي شود. در تابندگي و گرماي روز در ميان مردم به دادگري مي نشيند و تا ناله ستم زده اي را مي شنود، از ره دادخواهي بانگ رعد آسايش به هوا برمي خيزد و صاعقه مرگ آفرين بر كاخ ستمكاران مي بارد. اميري كه پندار و گفتار راست را با عمل صالح درهم آميخته و خود جامه زمخت مي پوشد تا همرديف فرودستان شود.
ميلاد مولود كعبه، همان مولودي كه محبتش دلهاي عاشقان فضيلت را روشني بخشيده و محبتش كيمياي دگرگون ساز دلها و زندگي هاست بر همگان مبارك باد.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:53  توسط اسماعيل علوي  | 
به مناسبت ميلاد فرخنده بانوي اول اسلام حضرت فاطمه(س)
زمين مژده جان جهان مي رسد
زني روشن از آسمان مي رسد
081699.jpg
آن روز، خانه رسول الله (ص) رواقي بود خوش منظر از بهشت، تموج «كوثر» در طلوعي خجسته، صحن و سراي نبوي را معطر ساخته و كانون وحي را نور و نشاط بخشيده بود. در استقبال از «عطيه طاهره» پيك وحي بر رسول خدا(ص) فرود آمد و پس از شادباش خبر داد: خداوند نوزادت را فاطمه ـ جدا شده از همه بدي ها ـ ناميده است. آن روز جمعه بيستم جمادي الثاني سال پنجم بعثت ـ هشت سال قبل از هجرت ـ بود. يعني روزگاري كه تنها خبر ولادت نوزاد دختر كافي بود تا روي مردان قبيله قريش از خشم به سياهي بگرايد و تصميم شوم زنده به گور كردن دختركان را در پي داشته باشد. فاطمه(س) همان خير كثيري بود كه پرتو وجود مباركش جايگاه زن را تا اوج عصمت تعالي داد و حلقه وصل نبوت و امامت گرديد و همانگونه كه جبرئيل خبر داده است، سلاله و حقيقت محمدي(ص) را تا دروازه ابديت استمرار مي بخشد. وجود گرانقدر حضرت فاطمه(س) نقطه عطفي در زندگي معنوي و موقعيت اجتماعي زنان ايجاد نمود و جايگاه شايسته و والاي زنان را تعالي بخشيد. در سايه وجود مبارك حضرت فاطمه(س) موضع اسلام نسبت به نوع زن آشكارا در سيره رسول خدا(ص) بيان گرديد. رسول اسلام(ص) تا آنجا به پاسداري از حرمت حضرت فاطمه(س) كه همان حرمت نوع زن است، همت مي گمارد كه به احترام دخترش از جاي بر مي خاست، دست دخترش را مي بوسيد و برجاي خود مي نشاند و مي فرمود: دختران، بهترين فرزندان شما هستند و يا مي فرمود: دختران، چه فرزندان خوبي هستند و آنان را حسنه، نيكي، بابركت و پاكيزه مي دانستند. حضرت فاطمه(س) برترين و بزرگترين چهره و الگوي فضائل و مكرمت هاست كه روياروي همه زنان بويژه دختران جوان قرار دارد و مي تواند بهترين نمونه رفتار، كردار و انديشه براي زن مسلمان باشد. شخصيت تحسين برانگيز حضرت فاطمه(س) تجلي راستين منش اسلامي و مكتب والاي اسلام است. از ديد آن حضرت فراترين زينت و افتخار زن، همانا عصمت، عفت، طهارت و تقوا است و تنها در اين صورت است كه زن به عنوان محور خانواده قادر به تربيت فرزندان متعهد، برومند، دلير و با فضيلت خواهد بود. ولادت باسعادت معصوم سوم، دخت گرامي رسول خدا(ص)، حضرت فاطمه زهرا(س) برعموم مسلمانان بويژه هموطنان عزيز مبارك باد.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:21  توسط اسماعيل علوي  | 

 
امام خمينى (ره) شخصيتى برجسته بود كه ضمن رهبرى بزرگترين انقلاب معنوى جهان و تأسيس جمهورى اسلامى كمترين اعتنايى به دنيا نداشت و با زهدى ممدوح دنيا و خواسته هاى پيرامون آن را طرد كرده بود. اين ويژگى امام راحل (ره) موجب شد تا ايشان در قامت استوار مردان خودساخته و مردم خواه به دور از هرگونه خودخواهى قيام نمايد و دل هاى بسيارى را همچون كهكشانى به دنبال خودبكشاند. امام (ره) از هر شائبه خودخواهى منزه بود، براى خدا قيام كرد، براى خدا زندگى كرد و براى خدا خطاب و عتاب نمود.او بر دل ها ولايت داشت و مهرش با جان ها عجين شده است و سالگرد رحلتش داغ دوباره اى است كه بر دل ها آوار مى شود.
زقد قامت سروى كه دل ما را برد
خون به دل بلبل باغ و گل حمراست هنوز
پير پيمانه كش ما كه روانش خوش باد
رفت و از ماتم او غلغله برپاست هنوز
 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:49  توسط اسماعيل علوي  | 
از خونين شهر تا خرمشهر
365832.jpg
اسماعيل علوى
خرمشهر ماهها قبل از آغاز رسمى جنگ دستخوش بحران هاى «سياسى- امنيتى» بود. نيروهاى وابسته به رژيم بعث عراق با عنوان خلق عرب و با شعارهاى حمايت از مردم عرب زبان خوزستان با تبليغات «سياسى- روانى» زمينه را براى اشغال مناطقى از كشورمان آماده مى كردند. اين دست تحولات در ماه هاى منتهى به جنگ به اوج خود رسيد و جمعيت وابسته به خلق عرب تبليغات قوم گرايانه خود را افزايش داد. همزمان با تحركات جريان هاى قوميت گرا در داخل كشور دشمن نيز خود را آماده تهاجم مى كرد. سرانجام دشمن بعثى در ۳۱شهريور۱۳۵۹ حمله سراسرى خود را به بخش هايى از كشورمان آغاز كرد و مأموريت اشغال خرمشهر را به گردان هاى هشتم و نهم از تيپ ۳۳ نيروى مخصوص ارتش بعث سپرد. نيروهاى اشغالگر براساس توجيهات فرماندهى سپاه سوم ارتش صدام مدافعان شهر را اندك و فاقد روحيه تصور مى كردند و مى پنداشتند حداكثر ظرف چند ساعت شهر را به اشغال خود درمى آورند. اما مقاومت جانانه و دليرانه مردم و نيروهاى رزمى، حماسه بى نظيرى را براى تاريخ كشورمان رقم زد. مقاومت مردمى موجب كندى پيشروى دشمن و وارد شدن ضايعات و خسارت هاى بسيارى به آنان گرديد و هشدارى بود به سران ارتش بعث عراق كه تجاوز به خاك ايران آنچنان هم سهل و ساده نيست. دشمن بعثى تصرف خرمشهر را با حمايت فعالين خلق عرب بسيار ساده و در دسترس مى پنداشت و بر همين اساس تنها دوگردان از نيروهاى مخصوص خود را به اين مأموريت گسيل كرده بود. اما پس از مواجه شدن با مقاومت مردمى مجبور شد بيش از دو لشكر را به خدمت بگيرد و پس از ۳۴ روز جنگ تمام عيار و نبرد تن به تن و خانه به خانه با مدافعان شهر كه خود روايتى حماسى و انقلابى و در عين حال غم انگيز و مظلومانه است وارد شهر شد و خرمشهر را در سوم آبان۱۳۵۹ به اشغال ناجوانمردانه خود درآورد.
اشغال خرمشهر اگرچه حادثه اى تلخ بود اما موجب يأس و سستى نشد و اراده ملى براى بازپس گيرى آن به تكاپو افتاد و فرزندان ميهن اسلامى از هر سو اجتماع كردند و دشمن جايگير در خاك كشورمان را با عزمى مردانه محاصره كرده و رفته رفته حلقه محاصره را بر دشمن تنگ و تنگ تر كردند و سرانجام قوى ترين ارتش منطقه كه با سلاح هاى مدرن تجهيز شده بود و از سوى دولت هاى منطقه حمايت مالى و سياسى مى شد را از پاى درآوردند. در جريان فتح خرمشهر كه به اعتراف دوست و دشمن عملياتى بى نظير در تاريخ جنگ هاى قرن اخير است دشمن با وجود آمادگى و تجهيزات كامل و نفرات و ادوات بسيار زياد آنچنان شكستى را متحمل شد كه تا سالها جبران آن برايش مقدور نبود. در اين عمليات دهها هزار نفر از افسران و درجه داران و نيروهاى بعثى دشمن به اسارت درآمدند و هواپيماها و ادوات زرهى و انفرادى زيادى از دشمن منهدم شد و حماسه ديگرى در تاريخ كشورمان رقم خورد به طورى كه سوم خرداد با نام خرمشهر قرين گشته و ياد خرمشهر نيز با ياد و خاطره رشادت ها و دليرمردى هاى زنان و مردان اين مرز و بوم عجين شد است.
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:23  توسط اسماعيل علوي  | 
بهاريه
بهار را اجابت كنيم
بهار جلوه آسمان است بر سطح خاك! زمستان را نمى شد ادامه داد، بهار كه دست پرورده اوست از راه رسيد و رستاخيزى در زمين برپا كرد و چشم ها را به تماشاى صحنه هاى بعثت دوباره زمين برد. عجب طعم شگفتى دارد بهار! گويى طبيعت در استقبالش كلاه از سر برمى دارد و رازهاى رنگارنگش را نثارش مى كند و به عدالت سهمى به همه سو مى پراكند و دست ها و دشت ها را پر از برگ و سوسن و سنبل مى كند. بهار همراه بوى خاك باران خورده هر سال ساده و نجيب از سمت رحمت الهى مى وزد و اين يعنى آنكه بهار آغاز راه است راهى كه انجامش جنت المأواست! بهار تنها تصوير كوتاهى از بهشت است كه محدوده عشق را وسعت مى بخشد و انسان را به معراج زيبايى ها مى برد. بهار هجى كلمه خداست و مظهر عطوفت و اقتدار ذات لايتناهى. با بهار انسان دلش عجيب هواى بهشت مى كند. بهار چقدر دوست داشتنى است با آوازهاى پرندگان و جلوه هاى سبز در سبزش. در آستانه حلول بهار رو به طراوت باران مى ايستيم و بر سادگى و پاكى بهار درود مى فرستيم و با الهام از بهار بى دعوت به مهمانى دل هايمان مى رويم و به تماشاى خودمان مى نشينيم و با لهجه صميمى بهار و در قنوت نياز مى خوانيم:
{{يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الى احسن الحال. }}
 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:3  توسط اسماعيل علوي  | 
فراق و كنون غم دوباره تو
وفات پيامبر اسلام يك حادثه عادي نبود، بلكه سرآغاز تحولات ناميموني بودكه تاريخ اسلام را تحت تأثير قرار داد و آينده دعوت را با ناملايماتي همراه ساخت. مهمترين مسأله اي كه با رحلت پيامبر اسلام جلوه گر شد و در طول قرنها ادامه يافت و موضوع اختلاف در بين امت پيامبر خاتم گرديد، مسأله جانشيني نبي اكرم (ص) و رهبري امت پس از وفات آن حضرت است.
رسول خدا (ص) با پيش بيني اين مسأله در آخرين سفر حج ضمن خبر دادن از وفات قريب الوقوع خود، به وضوح موضوع جانشيني را مطرح و به مصداق آن نيز اشاره فرمودند.
پيامبر اسلام (ص) مي توانست نسبت به آينده اسلام بي تفاوت باشد و با سكوت خويش اوضاع و احوال پس از ارتحال خويش را به تصادف بسپارد و با توجيه اينكه جاي نگراني نيست وامت خود راه صحيح را پيدا وادامه خواهد داد، نسبت به آينده دعوت بي تفاوت باشد.
اما واقعيت ها حاكي از آن بود كه، دعوت اسلام در فاصله كوتاه يك دهه تبليغ آشكار و مؤثر در ميان مسلمانان شبه جزيره عربستان، همه باورهاي آنان را دگرگون نساخته و اعتقادات جاهلي كم و بيش هنوز در برخي از مسلمانان ريشه داشت وخطر بازگشت خلق وخوي جاهلي بسيار محتمل بود. ضمن آنكه نومسلمانان نيازمند تعليم وتربيت و آشنائي با آموزه هاي مكتب بودند و براي اين كار بايستي مرجعي موثق پس از نبي اكرم (ص) وجود مي داشت.
در شرايطي كه مسلمانان و نومسلمانان با ابعاد مكتب و روح تعاليم آن آشنايي كامل نداشتند فقدان پيامبر اسلام، جامعه تازه تأسيس مسلمين را باخلأ خطرناكي كه حاصل واگذاري امت به حال خود بود مواجه مي ساخت. از سوي ديگر مكتب در فروعات به دليل عدم طرح موضوعات و مسائل مختلف اجتماعي تدوين نگرديده و امت براي پيش آمدهاي تازه براي عمل براساس مكتب نص صريحي در دست نداشت وهمين موضوع مي توانست زمينه تشتت و تفرق را فراهم آورد.
خطر ديگر از وجود گروهي ناشي مي شد كه در ظاهر تظاهر به اسلام مي كردند ولي در باطن اعتقادي به اسلام نداشتند پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) اين گروه فرصت مي يافت تا باهدف دشمني با اسلام، كليه ارزشهائي كه موجب ماندگاري و تداوم مكتب مي شود را از بين ببرد.
و دين در مقابل دشمني آنان بي دفاع باقي بماند.
به علاوه تهديدهاي گوناگون ديگري همچون قدرتهاي سياسي آن روز در خارج از حوزه اسلامي، مكتب و آرمانهاي آن را با خطر مواجه مي ساخت.
در چنين شرايطي پيامبر اسلام كه بهتر از همه مسائل را مي دانست و درك عميقي از جامعه نو تأسيس مسلمانان داشت بعيد بود نسبت به آينده دعوت بي تفاوت باشد و به تحولات پس از رحلت خويش اهميتي ندهد.
ضمن اينكه پس از حضرت محمد و دين اسلام، پيامبري ديگر و مكتب ديگري در تقدير الهي نبود و ارسال رسل از جانب خداوند خاتمه مي يافت.
بر اين اساس رسول اكرم (ص) وقتي زمان ارتحال خود را نزديك ديد، بارها و با صراحت به جانشين خود اشاره فرمودند.
* رسول اكرم (ص) به فرمان خداي سبحان شخصي را برگزيد كه عمق وجودش در هستي اسلام شكل گرفته بود.
شواهد بسيار در دست است كه رسول اكرم (ص) علي (ع) را براي رهبري امت بعد از خود معرفي نمود از جمله، حديث الدار ، حديث ثقلين، حديث المنزله و حديث غدير وده ها حديث ديگر.
*
اين كوشش رسول گرامي اسلام (ص) كه در نقل و صحت آن اتفاق حاصل است، با كمال روشني دلالت بر اين مي كند كه آن حضرت به خطرهاي آينده اي كه دعوت را تهديد مي كرد مي انديشيده و به ضرورت حفظ امت از انحراف و پشتيباني دعوت از متلاشي شدن و نابودي توجه داشته است.
رويدادهاي پيش آمده پس از رحلت رسول اكرم هم ثابت كرد كه امت براي حل مشكلات بزرگ آگاهي و تجربه كافي نداشت و فاقد آموزش هاي كافي براي گشودن آن دشواري ها بود.بنابراين براي آنها دستور العمل مقتضي اتخاذ نشد.
هدف اسلام بنا كردن امتي بود با برنامه زندگاني نوين وريشه كن كردن همه ريشه هاي جاهليت، اما دگرگون سازي امت در مدت زماني كوتاه مقدور نشد و منطق تحول پذيري جامعه و دگر شدن امت ايجاب مي كرد مدت زمان طولاني تري را با رسول الله بگذرانند. لذا پس از رحلت رسول خدا(ص) به تدريج كار به جايي رسيد كه معاويه رهبري امت را برعهده گرفت و با حيله وفشار امت را به اطاعت و فرمانبري از خود وادار ساخت و كم كم رهبري را به سلطنت تبديل كرد. كرامت هاي انساني را ويران، آزادگان و نيكوكاران را يا به قتل رسانيد ويا به كنج زندانها فرستاد و خلافت را بازيچه اطرافيانش نمود.
جريان انحرافي كه معاويه در مركز آن بود به كشاكشي انجاميد كه در نتيجه آن دشمني و عداوت جايگزين وحدت و همدلي در ميان امت شد و طردشدگان دوران پيامبر بر سر كار آمدند و در نتيجه اين دشمني ها علي(ع) در محراب نماز به شهادت رسيد.
پس از حضرت علي(ع) امام حسن در جوي مضطرب و ناآرام و در شرايطي پيچيده و پرتنش عهده دار هدايت امت شد.
جو تنش آلود آن دوران امام حسن(ع) را با مشكلاتي چند مواجه كرده بود.
مهمترين آنها اختلاف و چنددستگي در ميان امت، فاصله گرفتن مسلمانان از آموزه هاي ديني و تشكيك در اهداف امام حسن(ع) در مخالفت با معاويه بود.
همه اين موجبات و شرايط پيچيده جامعه را در آستانه يك جنگ داخلي و بي حاصل قرار داد و امام حسن(ع) را اجباراً با چهار راه حل تحميلي مواجه ساخت.
۱ـ جذب حمايتهاي رهبران و افراد بانفوذ به وسيله پول و وعده پست و مقام
۲ـ صلح تاكتيكي تا زمان جمع آوري سپاه و عده
۳ـ اقدام به جنگ با معاويه
۴ـ پذيرفتن صلح
امام حسن(ع) از ميان چهار راه پيش رو راه صلح را انتخاب نمود. چرا كه مردمي كه در آن دوره مي زيستند بر اثر اختلافات پس از رحلت رسول اكرم(ص) دچار سستي، ترديد و يأس بودند و در چنان شرايطي مقابله با معاويه نتيجه اي نداشت. آن حضرت(ع) در خطابه مؤثري ضمن انتقاد از يارانش ژرفاي تلخكامي و شدت مخالفت خود با معاويه را اعلام نمود وخطاب به سپاهيانش فرمود:
به خدا سوگند شما به كسي كه بهتر ازمن بود(علي ع) وفا نكرديد. پس چگونه به من وفا مي كنيد؟ چگونه به شما اطمينان كنم، حال آنكه به شما وثوق ندارم. اگر راست مي گوييد به اردوگاه مدائن برويد و آن مكان ميعادگاه ما و شما باشد و خود به آنجا عزيمت فرمود ولي سپاهيانش او را رها كردند و نيامدند.
امام حسن(ع) در جوي كه حاصل ترديد و بي اعتقادي مسلمانان بود ناچار از صلح با معاويه شد و حكومت را به معاويه به اين شرط كه به كتاب خدا و سنت فرستاده او عمل شود واگذار نمود.
معاويه به مدد قدرتي كه به دست آورده بود وجدان امت را مي راند واراده آنان را از بين برد ومسلمانان را دچار خواسته ها وانديشه هاي كوچك نمود.
براين اساس ناداني وجهل وتعصب درميان مسلمانان رخنه كرد و دوران دشوار تاريخ اسلام آغاز شد.
امام حسن (ع) به رغم پايبندي به پيمان خود، از مقابله با برنامه هاي معاويه خودداري نمي فرمود ودر جهت اجراي رسالت خويش از هيچ كوششي فروگذار نمي كرد تااينكه براثر اين فعاليت ها به دسيسه معاويه وبا همدستي دشمن خانگي مسموم وبه شهادت رسيد.
در امتداد رسالت هدايت ورهبري امت در دوران امام رضا(ع) كوشش پيشوايان دين متوجه برنامه ريزي وبه وجود آوردن گروهي بزرگ ومتحد از شيعيان گرديد تا به روش اسلامي تربيت شوند وبا آگاهي واتحاد جامعه اسلامي را تحقق بخشند.
امام رضا (ع) وقتي ديد كه زمينه اي مناسب به وجود آمده وگروهي از شيعيان در سطحي قرار دارند كه با حمايت آنان مي تواند مهار حكومت را به دست گيرد وكار امت را سامان بخشد، دست به كار شد و پايگاههاي مردمي خود راعليه ظلم و رياكاري حكام جور بسيج نمود.
ويژگي دوران امام رضا(ع) همبستگي ميان امام وامت است اين دوره نشانگر گسترش پايگاههاي مردمي امام(ع) و تقويت شيعيان است كه نتيجه تلاش و اقدام پيشوايان پيشين است. امام رضا(ع) از فرصت استفاده كرده با غني سازي آگاهي وعقيده مسلمانان ومعرفي ابعاد تازه اي از اسلام به موازات كوشش هاي سياسي به ماندگاري شيعه به عنوان يك عقيده ديني كمك رسانيد. سرانجام مأمون عباسي كه با رياكاري ودرظاهر خود را هواخواه امام رضا(ع) نشان مي داد فعاليت هاي امام(ع) را تحمل ننموده وبا دسيسه آن حضرت را به شهادت رسانيد.
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 10:58  توسط اسماعيل علوي  | 
110316.jpg
دهه فجر يادآور طليعه صبح روشني است كه عنصر ايراني مجال يافت تا ديدگاههاي آرماني خود را در عرصه واقعيات اجتماعي جامه عمل پوشاند و در يك فرايند تغيير و تحول انقلابي و مترقي و در راستاي انديشه برگزيده اجتماعي و الگوي سزاوار ديني، آينده خود را رقم زند. كوشش براي حاكميت بخشيدن به ارزشهاي متعالي، مضمون كلي جنبش هاي ديرپا و گسترده مردم ايران بود كه در طول بيش از يك قرن در آفاق فكري هر ايراني حضور و نمود داشت. سرانجام با طلوع فجر بهمن ۱۳۵۷ مديريت فرآيند توسعه آرماني ايران عزيز به دست باكفايت فرزندان لايق اين مرز و بوم افتاد و انديشه ملهم از وحي و عقل ساماندهي مناسبات نوبه نو اجتماعي را به سوي اهداف برگزيده عهده دار گرديد.
وجه غالب تجربه انقلاب اسلامي مردم ايران براساس درك ديني استوار است و الگوي رفتاري و هنجاري، مطلوب ها و آرمانهاي آن نيز برهمين مبنا قابل بازشناسي مي باشند.
انقلاب اسلامي رهيافتهاي تازه اي را تبيين نمود و به مدد آن راههاي عبور از وضعيت موجود به وضعيت مطلوب را شناساند. با ظهور انقلاب اسلامي عصر نارواهايي همچون ظاهرگرايي و گرايش اصالتمندانه به ظاهر دين كه دستمايه افول و انحطاط جامعه را فراهم مي آورد، به سرآمد و دوران درخشان بازنگري به مفاهيم نگره هاي توضيح دهنده وضعيت آرماني از قبيل رستگاري، سعادت، عدالت و رشد فرارسيد.
انديشه انقلاب اسلامي، يك خاستگاه كانوني از آموزه هاي هدايتي كتاب و سنت دارد و واجد تأثيرپذيري هايي از ويژگي هاي تاريخي ايران زمين است. فصل جامع آن انديشه و اين تأثيرپذيري را مي توان در شخصيت رهبركبير انقلاب اسلامي امام خميني(ره) مجتمع ديد. امام خميني(ره) با يك عزم راسخ و با اتكا به اراده نستوه مردم خواستار بالندگي و ترقي كشور بود و با روشن انديشي مدينه فاضله را در عرصه اي ماوراي مناسبات دنيايي جست وجو نمي كرد و همواره جامعه آرماني را به عنوان يك چشم انداز دست يافتني برمي شمرد. از ديدگاه امام(ره) اصل براين است كه انديشه ديني در صورتي قادر به اداره امور خواهدبود كه بتواند پويا و حياتمند نسبتي متعادل و معقول با نيازهاي عصر برقراركند و هرگاه اين تعادل و توازن برهم خورد و انديشه ديني و تفسيرهاي آن نتواند پاسخگوي پرسش هاي عصري باشد، دين به انزوا رانده مي شود. سالروز بازگشت امام امت از سفر تبعيد در دوازدهم بهمن ۱۳۵۷ كه سرفصل نويني در حيات اجتماعي ايران اسلامي گشود به آحاد هم ميهنانمان تهنيت باد.
 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:21  توسط اسماعيل علوي  | 
باز اين چه شورش است
سنت ياد كرد حماسه عاشورا همه ساله شور و ولوله اى خاص در كشورمان برپا مى كند، امسال نيز همچون سال هاى گذشته، چند روز قبل از فرا رسيدن ماه محرم، تكاپوى محسوسى همه جا به چشم مى خورد. تكاپويى كه يك بار ديگر اين سؤال تاريخى را به ذهن متبادر مى سازد كه؛ به راستى اين حسين(ع) كيست كه جان ها همه شيفته، بلكه ديوانه اوست ! اباعبدالله الحسين(ع) در يك نيمروز داغ بر ساحل تشنگى قد برافراشت و حماسه اى آفريد كه توفنده و دامن گستر در آوندهاى تاريخ جريان دارد و امروز و هر روز چراغ راه نسل هاست.
عاشورا كامل ترين و مناسب ترين الگو براى تمامى عصرهاست. امام حسين(ع) خود نيز مى فرمايد: «انا لكم اسوه» من براى شما الگو و نمونه هستم و پيامبر اكرم(ص) در توصيف حماسه عاشورا، آن را شعله اى سردى ناپذير تا انتهاى ابديت خوانده اند.
عاشورا زلال ترين و شور انگيز ترين حماسه تاريخ است و الهام بخش هميشه رهروان آزادگى و وارستگى، حماسه اى كه رمز پايدارى گرديده و با عدالت طلبى و حقيقت جويى همراه است. حماسه عاشورا در هنگامه زوال ارزش ها و غلبه ظلم و ريا و نفاق از افق شهادت سر زد و رسالت خود را جداسازى حق از باطل و نابودى جهل و شرك و ظلم شناساند. امروز ما هر چه داريم، از حضور باصلابت در صحنه هاى مختلف گرفته تا طنين حماسه در عرصه هاى رويارويى با ظلم، همه و همه را مرهون عاشورائيم. پس در پاسداشت اين هويت حماسى بكوشيم و براى درك جانمايه اين حركت الهى از سرچشمه هاى زلال آن جان را سرشار كنيم و از آلايش هاى تحريفگر روى بازگردانيم.
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 17:18  توسط اسماعيل علوي  | 
از مدينه تا شهادت
سخنان پر نكته و ارزشمند سيدالشهدا در سفر شهادت كه محور اين يادداشت ها بود به دليل حجم ستون و زمان محدود فرصت طرح نيافتند، ما براي برخورداري هر چه بيشتر از فيوضات كلام معصوم از شرح كلمات صرفنظر نموده و تنهابه شأت نزول جملات اباعبدالله(ع) پرداختيم با اين وجود بسياري از كلمات گهربار آن حضرت (ع) باقي ماند و فرصت ما نيز به انتها رسيد. در قسمت پاياني نيز سعي داريم بطور فشرده به كلماتي ديگر از آن حضرت(ع) اشاره نماييم.
***
اباعبدالله الحسين (ع) در روز عاشورا با هدف هدايت و اتمام حجت بار ديگر از صف يارانش جدا شده و به سمت دشمن رفت و با سخنان شيوايي وجدان لشكر يزيد را مخاطب قرارداد. سركردگان سپاه كوفه كه مي ديدند اين سخنان در صف لشكريانشان تزلزل ايجاد مي كند با هلهله و سروصدا اجازه سخن به حضرت ندادند. امام حسين (ع)كه اوضاع را چنين ديدند بانگ برآوردند كه:… واي برشما، چرا گوش فرانمي دهيد تا گفتارم را كه شما را به رشد و سعادت فرامي خوانم بشنويد. هركس از من پيروي كند خوشبخت و سعادتمند است و هر كس عصيان و مخالفت ورزد از هلاك شدگان است…» متأسفانه لشكر يزيد گوشش بدهكار اين كلمات نبود و در سراشيبي سقوط قرارداشت. حضرت پس از سخنراني دوم عمر سعد را خواست و او با اينكه از اين ملاقات اكراه داشت با آن حضرت مواجه گردد بالاخره جلو آمد و امام (ع) براي آخرين بار با وي اتمام حجت نمود و خطر و عواقب وخيم اقدام و تصميم او را درباره جنگ با آن حضرت به او تذكر داد. پس از اين ملاقات با پرتاب اولين تير از سوي عمر سعد جنگ آغاز شد، در اين ميان يكي از فرماندهان لشگر يزيد به نام عمروبن حجاج براي تشويق افرادش بانگ برآورد كه: بجنگيد با كسي كه از دين خدا برگشته و از صف مسلمانان بيرون رفته است. امام (ع) چون گفتار وي را شنيد فرمود: «واي بر تو اي عمرو آيا مردم را به اين بهانه و اتهام كه ما از دين خدا خارج شده ايم به جنگ و ريختن خون ما تشويق و ترغيب مي كني؟ آيا ما از دين خدا خارج گرديده ايم ولي تو كه حق را از باطل نشناختي در دين خدا پابرجا هستي؟ نه هرگز چنين نيست، روزي كه روحمان از تن مان جدا گرديد، خواهيد فهميد كه چه كسي سزاوار آتش است.»
در همان دقايق اوليه جنگ چندتن از ياران اباعبدالله (ع) به شهادت رسيدند.
يكي از ياران امام (ع) به نام عبدالله بن عمير پس از مقاومت جانانه يك دست و يك پايش قطع شد و به اسارت دشمن درآمد و بلافاصله به صورت (قتل صبر) با نيزه و شمشير دشمنان قطعه قطعه شد و به شهادت رسيد، همسر وي خودش را به پيكر شوهرش رسانيد و درحالي كه خون از سرو صورت وي پاك مي كرد چنين مي گفت: بهشت بر تو گوارا باد درخواستم از خدايي كه بهشت را بر تو ارزاني داشت اين است كه مرا نيز در آنجا مصاحب تو گرداند. در اينجا شمر به غلام خود دستور داد با چماقي بر سر همسر عبدالله زد و آن زن نيز در همان جا به شهادت رسيد و جسدش در كنار پيكر شوهرش قرارگرفت. غلام شمر آنگاه سر عبدالله را از تنش جدا كرده و به سوي خيمه ها انداخت. مادر عبدالله، سر بريده فرزندش را برداشت و خاك و خون از صورتش پاك كرد آنگاه درحالي كه عمود خيمه را به دست گرفته بود به سوي صفوف لشكر حركت نمود. امام با مشاهده وي فرمود او را به خيمه بازگردانند.
در اين هنگام دشمن براي واردكردن ضربه روحي به حضرت به خيمه ها هجوم آورد، در اينجا امام (ع) منشور جهاني عاشورا را ترسيم نمودند و فرمودند: اي پيروان ابي سفيان، اگر دين نداريد و از روز جزا نمي هراسيد لااقل در زندگي آزادمرد باشيد.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:17  توسط اسماعيل علوي  | 
از مدينه تا شهادت
سيدالشهدا(ع) پس از تنظيم صفوف لشكر خويش، سوار براسب گرديد و قدري از خيمه ها فاصله گرفت و با صداي بلند و رسا خطاب به افراد لشكر عمر سعد چنين فرمود: «مردم! حرف مرا بشنويد ودر جنگ و خونريزي شتاب نكنيد تا من وظيفه خود را كه نصيحت و موعظه شما است انجام دهم و انگيزه سفر خود را به اين منطقه توضيح دهم اگر دليل مرا پذيرفتيد و با من از راه انصاف درآمديد راه سعادت را دريافته و دليلي به جنگ با من نداريد و اگر دليل مرا نپذيرفتيد واز راه انصاف نيامديد همه شما دست به هم دهيد و هرتصميم و انديشه باطل كه داريد درباره من به اجرا بگذاريد ومهلتم ندهيد. ولي به هرحال امر بر شما پوشيده نماند كه يار و پشتيبان من خدايي است كه قرآن را فرو فرستاد و او است يار و ياور نيكان.
اباعبدالله الحسين (ع) با وجود آنكه شاهد بود دشمن به تمام معنا آماده جنگ است بازهم تا جايي كه ممكن بود سعي درهدايت سپاه يزيد از طريق موعظه و نصيحت داشت و اين بيانگر عمق عاطفه و محبت امام و رهبر ديني نسبت به مردم است.
امام حسين (ع) در فرازي ديگر به برخي از ويژگي هاي خاندان ونياكان خود وشخصيت معنوي خويش كه مورد تأييد پيامبر اكرم (ص) بوده است اشاره مي كند و به تبليغات دروغين دست اندركاران بني اميه كه جنگ با امام حسين(ع) را به عنوان حمايت از خليفه شرعي و قانوني (يزيدبن معاويه) قلمداد كرده بودند و قيام امام حسين (ع) را برخلاف مصالح مسلمانان و برضدخليفه مي شناساندند پاسخ مي گويد ومي فرمايد: « مردم ! بگوييد من چه كسي هستم؟ سپس به خود آييد و خويشتن را ملامت كنيد و ببينيد آيا قتل و درهم شكستن حريم من براي شما جايز است؟ آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم؟ آيا من فرزند وصي و پسر عموي پيامبر شما نيستم؟ مگر من فرزند كسي نيستم كه پيش از همه مسلمانان به خدا ايمان آورد و پيش از همه رسالت پيامبر را تصديق نمود؟… آيا شما سخن پيامبر را درحق من و برادرم نشنيده ايد كه فرمود؛ اين دو سروران جوانان بهشت هستند؟ اگر مرا درگفتارم تصديق كنيد، اينها حقايقي است كه كوچكترين خلافي درآن نيست زيرا از روز اول دروغ نگفته ام ، چون دريافته ام كه خداوند به اهل دروغ غضب كرده وضرر دروغ را به گوينده آن برمي گرداند…» شمربن ذي الجوشن كه يكي از فرماندهان وسران لشگر كوفه بود ، هنگامي كه تأثير كلام امام را بر انبوه لشكريانش ديد، سخنان امام(ع) را قطع كرد و جملات زشتي بر زبان راند. دراين هنگام حبيب بن مظاهر يكي از ياران امام(ع) پاسخ داد: تويي كه در ضلالت و گمراهي سخت مي باشي و راست مي گويي كه سخن ا و را نمي فهمي زيرا خدا قلب تو را مهر و موم كرده است . امام (ع) دوباره ادامه داد: «اگر درگفتار پيامبر درباره من و برادرم ترديد داريد، آيا دراين واقعيت نيز شك مي كنيد كه من پسردختر پيامبر شما هستم و درهمه دنيا و درميان شما و ديگران پيامبر خدا فرزندي جز من ندارد؟
واي بر شما! آيا كسي از شما را كشته ام كه درمقابل خون وي مرا به قتل مي رسانيد؟ يا مال كسي را گرفته ام ويا جراحتي برشما وارد ساخته ام تا مستحق مجازاتم بدانيد؟ » گفتار امام(ع) كه به ا ينجا رسيد سكوت بر سپاه يزيد حكمفرما شد وهيچ عكس العملي وپاسخي از طرف آنان مشاهده نمي گرديد. آنگاه امام(ع) چندتن از سرشناسان كوفه را كه از آن حضرت دعوت كرده بودند و درميان لشگر ابن سعد حضور داشتند خطاب كرد وفرمود: «اي شبت بن ربعي ، اي حجاربن ابحر، اي قيس بن اشعث و اي يزيدبن حارث! آيا شما به من نامه ننوشتيد كه ميوه هايمان رسيده و درختان ما سرسبز و خرم است و در انتظار تو دقيقه شماري مي كنيم ، اين افراد كه پاسخي نداشتند. همه چيز را انكار كردند و گفتند ما نامه اي به تو ننوشته ايم.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:16  توسط اسماعيل علوي  | 
از مدينه تا شهادت
عصر پنجشنبه نهم محرم ـ تاسوعا ـ عمر سعد سپاه خود را براي حمله آماده كرد و به حركت درآورد، در اين ساعت سيدالشهدا(ع) بيرون خيمه به شمشيرش تكيه نموده و خواب خفيفي بر چشمانش مستولي شده بود. حضرت زينب(س) كه سروصداي لشكر عمر سعد را شنيده و جنب و جوش آنان را ديده بود به نزد امام(ع) آمد و عرض كرد: برادر! اينك دشمن به خيمه ها نزديك شده است. امام(ع) سربرداشت و ابتدا اين جمله را گفت: «اينك جدم رسول خدا(ص) را در خواب ديدم، كه به من فرمود؛ فرزندم به زودي نزد ما خواهي آمد». سپس حضرت ابوالفضل(ع) را خطاب كرد و فرمود: جانم به قربانت سوار شو و با اينها ملاقات كن وا نگيزه و هدف آنان را بپرس. حضرت ابوالفضل(ع) با بيست تن به سوي دشمن حركت كرد و درمقابل آنان قرار گرفت وا نگيزه حركت آنان را سؤال نمود. سركردگان سپاه عمر سعد گفتند؛ اينك از سوي امير (ابن زياد) حكم تازه اي رسيده است كه بايد بيعت كنيد والا همين الان وارد جنگ مي شويم. حضرت ابوالفضل(ع) به سوي امام(ع) بازگشت و پيشنهاد آنان را به عرض حضرت (ع) رساند. امام حسين(ع) در پاسخ فرمود: به سوي آنان بازگرد و اگر توانستي همين امشب را مهلت بگير و جنگ را به فردا موكول كن تا ما امشب را به نماز و استغفار ومناجات با پروردگارمان بپردازيم، زيرا خدا مي داند كه من به نماز و قرائت قرآن و استغفار و مناجات با خدا علاقه شديد دارم. حضرت ابوالفضل(ع) برگشت وتقاضاي مهلت يك شبه نمود. عمرسعد چون در قبول اين پيشنهاد مردد بود، موضوع را با فرماندهان لشكر مطرح ونظر آنان راجويا گرديد. در نتيجه با درخواست امام(ع) موافقت شد. پس از اين مهلت در غروب تاسوعا، پس از نماز مغرب امام حسين(ع) روبه يارانش سخناني ايراد فرمود: … اما بعد، من اصحاب و ياراني بهتر از ياران خود نديده ام و اهل بيت و خاندان باوفاتر و صديقتر از اهل بيت خود سراغ ندارم، خداوند به همه شما جزاي خير دهد. آنگاه فرمود: «جدم رسول خدا(ص) خبر داده بود كه من به عراق فراخوانده مي شوم و در محلي به نام «عمورا» و يا «كربلا» فرود آمده و در همانجا به شهادت مي رسم، اينك وقت اين شهادت رسيده است، به اعتقاد من همان فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود. حال شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه مي دهم كه از اين سياهي شب استفاده كرده و هريك از شما دست يكي از افراد خانواده مرا بگيرد و به سوي آبادي و شهر خويش حركت كند و جان خود را ازمرگ نجات بخشد، زيرا اين مردم فقط در تعقيب من هستند و اگر بر من دست يابند با ديگران كاري نخواهند داشت…» اين پيشنهاد درواقع آخرين آزمايش از سوي حسين بن علي(ع) بود و نتيجه اين آزمايش عكس العمل ياران آنحضرت(ع) بود كه هريك با بيان خاص وفاداري خود را نسبت به آنحضرت و استقامت و پايداري خويش را تا آخرين قطره خون اعلان داشتند و بدينگونه از اين آزمايش روسفيد و سرافراز بيرون آمدند.
در شب عاشورا در ميان خيمه هاي امام حسين(ع) و يارانش جنب وجوش عجيب و نشاط فوق العاده اي به چشم مي خورد، يكي سلاح خود را براي جنگ اصلاح و آماده مي نمود، ديگري مشغول عبادت و مناجات با پروردگار و آن ديگري مشغول خواندن قرآن بود. شب عاشورا بدين منوال به صبح رسيد، پس از اقامه نماز صبح امام حسين(ع) در سخناني به يارانش فرمود:«اي بزرگ زادگان! صبر و شكيبايي به خرج دهيد كه مرگ چيزي جز يك پل نيست كه شما را از سختي و رنج عبور مي دهد و به بهشت وسيع و نعمتهاي هميشگي آن مي رساند…»
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:15  توسط اسماعيل علوي  | 
از مدينه تا شهادت
كاروان سيدالشهدا(ع)، روز دوم محرم سال۶۱ (هـ.ق) وارد كربلا گرديد و اباعبدالله الحسين(ع) پس از توقف كوتاهي در ميان ياران و فرزندان و افراد خاندان خويش قرار گرفت و اين خطبه را ايراد كرد:
«اما بعد، پيشامد ما همين است كه مي بينيد، جداً اوضاع زمان دگرگون گرديده، زشتيها آشكار و نيكيها و فضيلتها از محيط ما رخت بربسته است، از فضائل انساني باقي نمانده است مگراندكي مانند قطرات ته مانده ظرف آب، مردم در زندگي ننگين و ذلت باري به سر مي برند كه نه به حق عمل و نه از باطل روگرداني مي شود، شايسته است كه در چنين محيط ننگين شخص با ايمان و بافضيلت، فداكاري و جانباري كند و به سوي فيض ديدار پروردگارش بشتابد، من در چنين محيط ذلت باري مرگ را جز سعادت و خوشبختي و زندگي با اين ستمگران را چيزي جز رنج و نكبت نمي دانم.»
حضرت در ادامه فرمودند: اين ابن زياد به محض اطلاع از ورود قافله حسين بن علي(ع) در كربلا، توسط پيكي اين نامه را خطاب به آن حضرت نوشت: «اما بعد، من از ورود شما به سرزمين كربلا مطلع گرديدم، اميرمؤمنان، يزيدبن معاويه به من دستور داده است كه سر به بالين راحت نگذارم و شكم از غذا سير ننمايم تا تو را به قتل برسانم، يا اينكه به فرمان من و به حكومت يزيد گردن بگذاري، والسلام.»
اباعبدالله الحسين(ع) چون نامه ابن زياد را خواند، آن را بر زمين انداخت و چنين فرمود: «رستگار نباد مردمي كه خشنودي خلق را بر غضب خدا مقدم داشتند». پيك ابن زياد درخواست پاسخ نامه را نمود، امام(ع) فرمود: «ابن زياد نزد ما پاسخي ندارد، زيرا عذاب خدا بر وي ثابت گرديده است.»
به نقل از مقتل خوارزمي، امام حسين(ع) توسط يكي از يارانش به عمرسعد پيام فرستاد تا با همديگر ملاقات و گفت وگو نمايند. عمرسعد با اين پيشنهاد موافقت نمود و آن حضرت(ع) شبانه با بيست تن از ياران خويش به سوي خيمه اي كه در وسط دو لشكر برپا شده بود حركت نمود، در آنجا به همراه برادرش حضرت ابوالفضل العباس(ع) و فرزندش حضرت علي اكبر(س) وارد خيمه شدند، عمرسعد هم كه با بيست تن از افرادش آمده بود با پسر و غلامش وارد خيمه شدند.
حضرت اباعبدالله الحسين (ع) دراين مجلس به عمرسعد فرمود: يابن سعد آيا مي خواهي با من بجنگي؟! در حالي كه مرا مي شناسي و مي داني پدرم كيست، آيا از خدايي كه بازگشت تو به سوي اوست نمي ترسي؟! آيا نمي خواهي با من باشي و دست از اينها (بني اميه) برداري كه اين عمل به خدا نزديك تر و مورد توجه اوست.
عمرسعد در پاسخ امام(ع) گفت: مي ترسم دراين صورت خانه مرا در كوفه ويران كنند. حضرت(ع) فرمود: من با هزينه خودم براي تو خانه اي مي سازم، عمرسعد باز گفت: مي ترسم باغ و نخلستانم را مصادره كنند. امام حسين(ع) فرمود: من در حجاز بهتر از اين باغها را كه در كوفه داري به تو مي دهم. عمرسعد دوباره بهانه آورد كه: زن و فرزندم در كوفه است و مي ترسم آنها را به قتل برسانند.
حضرت(ع) چون بهانه هاي او را ديد و از توبه و بازگشت وي مأيوس گرديد، در حالي كه اين جمله را مي گفت، از جاي خود برخاست: چرا اينقدر (در اطاعت از شيطان پافشاري مي كني) خدايت هرچه زودتر درميان رختخوابت بكشد و در روز قيامت از گناهت درنگذرد. به خدا سوگند اميدوارم كه از گندم عراق نصيبت نگردد، مگر به اندازه كم. عمرسعد نيز از روي استهزا گفت: جو عراق براي من بس است.
سيدالشهدا(ع) حتي با دشمن سرسخت خويش نيز از روي خيرخواهي سخن مي گويد و از رهگذر موعظه و نصيحت درصدد است تا او رااز پرتگاه سقوط و بدبختي نجات دهد. آري اين است شيوه معصوم(ع) در برخورد با افراد، خداوند ان شاءالله ما و مدعيان پيروي از اباعبدالله الحسين(ع) را با سيره و روش آن بزرگواران بيشتر آشنا سازد.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:15  توسط اسماعيل علوي  | 
از مدينه تا شهادت
* اينجاست محل فرود آمدن ما و به خدا سوگند همين جا است محل قبرهاي ما و به خدا سوگنداز اينجا است كه درقيامت محشور و منشور خواهيم شد.
در منزل «قصر بني مقاتل» و در اواخر شب امام دستور داد جوانان مشك ها را پر از آب كردند و به سوي منزل بعدي حركت نمودند. هنگامي كه قافله در حركت بود صداي امام به گوش رسيد كه كلمه استرجاع را مكرر بر زبان مي راند، حضرت علي اكبر(س) فرزند شجاع آن حضرت (ع) از انگيزه اين استرجاع سؤال نمود. امام (ع) فرمود: سرم را بر زين اسب گذاشته بودم كه خواب خفيفي بر چشمم مسلط شد، در اين موقع صداي هاتفي به گوشم رسيد كه مي گفت: اين جمعيت در اين هنگام شب در حركتند، مرگ نيز در تعقيب آنهاست، براي من معلوم شد كه اين، خبر مرگ ما است. حضرت علي اكبر (س) عرضه داشت: خدا حادثه بدي پيش نياورد، مگر ما برحق نيستيم؟ سيدالشهدا (ع) فرمود: بلي به خدا سوگند كه ما بجز راه حق قدم برنمي داريم. حضرت علي اكبر (س) عرضه داشت: اگر بناست در راه حق بميريم، ترسي از مرگ نداريم.
امام (ع) در اين هنگام او را دعا نموده و چنين فرمود: خداوند براي تو بهترين پاداش فرزندي را عنايت كند.
آري اگر كشته شدن در راه حق باشد از چنين مرگي ترسي نيست و اين درسي است كه مكتب حسين (ع) به پيروانش مي آموزد.
قافله اباعبدالله الحسين (ع) و به موازات آن سپاهيان حر به حركت خود ادامه دادند تا به نينوا رسيدند، در اين محل پيكي سوار بر اسب تندرو از جانب ابن زياد نامه اي به «حر« رسانيد، متن نامه چنين بود: با رسيدن اين نامه بر حسين بن علي(ع) سخت بگير و در بياباني بي آب و علف و بي دژ و پناه مجبور به فرودش كن.
«حر» خود را به امام رسانيد و متن نامه را براي امام (ع) خواند و آن حضرت را در جريان مأموريت خويش قرارداد. امام فرمود: پس بگذار ما نينوا و يا غاضريات يا شفيه فرود آييم. «حر» گفت: نمي توانم با اين پيشنهاد موافقت كنم، زيرا ديگر در تصميم گيري آزاد نيستم، چون همين پيك جاسوس ابن زياد است و جزئيات اقدامات مرا زير نظر دارد.
در اين هنگام «زهيربن قين» به امام (ع) پيشنهاد نمود كه؛ براي ما جنگ كردن با اين گروه كم آسانتر است از جنگ كردن با افراد زيادي كه در پشت سر آنها است، به خدا سوگند طولي نخواهد كشيد كه لشكريان زيادي به پشتيباني اينها برسد و آن وقت ديگر ما تاب مقاومت در برابر آنان را نخواهيم داشت. امام (ع) در پاسخ فرمود: من هرگز شروع كننده جنگ نخواهم بود. آنگاه خطاب به «حر» فرمود: بهتر است يك قدر ديگر حركت كنيم و محل مناسب تري براي اقامت خود برگزينيم. «حر»موافقت كرد و به حركت خود ادامه دادند تا به زمين كربلا رسيدند. در اينجا«حر» و سپاهش به عنوان اينكه اين محل به فرات نزديك و محل مناسبي است از پيشروي امام (ع) جلوگيري نمودند.
سيدالشهدا از نام آن محل سؤال نمود. پاسخ دادند: اينجا را «طف» مي گويند: حضرت پرسيد: نام ديگري هم دارد؟ عرضه داشتند: كربلا هم ناميده مي شود. امام حسين (ع) با شنيدن اسم «كربلا» فرمود: «اللهم اعوذ بك من الكرب و البلاء» (خدايا از اندوه و بلا به تو پناه مي آورم) سپس فرمود: اينجاست محل فرود آمدن ما و به خدا سوگند همين جا است محل قبرهاي ما و به خدا سوگنداز اينجا است كه درقيامت محشور و منشور خواهيم شد و اين وعده اي است از جدم رسول خدا (ص) و در وعده او خلافي نيست.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:14  توسط اسماعيل علوي  | 
از مدينه تا شهادت
در منزل «بني مقاتل» به امام حسين (ع) اطلاع دادند كه «عبيدالله بن حر جعفي» كه مردي راهزن و بدعمل بود نيز در اين منزل اقامت دارد. حضرت نخست حجاج بن مسروق را به نزد وي فرستاد، فرستاده امام (ع) خطاب به «ابن حر» گفت: اي فرزند حر هديه گرانبها و ارمغان پرارجي براي تو آورده ام اگر بپذيري، اينك حسين بن علي (ع) به اينجا آمده است، تو را به ياري مي طلبد تا به او بپيوندي و به ثواب و سعادت بزرگي نائل گردي كه اگر در ركاب او بجنگي به ثواب بي حدي رسيده اي و اگر كشته شوي به شهادت نائل شده اي.
عبيدالله بن حر گفت: به خدا سوگند! من از شهر كوفه بيرون نيامدم مگر اينكه اكثر مردم اين شهر خود را براي جنگ با حسين بن علي (ع) و سركوبي شيعيانش آماده مي كردند، براي من مسلم است كه او در اين جنگ كشته خواهد شد و من توانايي ياري و كمك او را ندارم و اصلاً دوست ندارم كه او مرا ببيند و من او را.
حجاج به نزد امام (ع) بازگشت و پاسخ «ابن حر» را به عرض ايشان رسانيد، اين بار خود امام (ع) با چند تن از اصحابش به نزد عبيدالله رفت. خود عبيدالله جريان اين ملاقات را چنين توصيف مي كند؛ چون چشمم به آن حضرت افتاد، ديدم من در دوران عمرم زيباتر و چشم پركن تر از او نديده ام. هيچگاه نمي توانم آن منظره را فراموش كنم كه وقتي آن حضرت حركت مي كرد چند كودك نيز دور او را گرفته بودند.
به هر حال پس از تعارفات و سخنان معمول امام (ع) خطاب به عبيدالله فرمود: پسر حر مردم شهر شما (كوفه) به من نامه نوشته اند كه همه آنان بر نصرت و ياري من اتحاد نموده و پيمان بسته اند و از من درخواست كرده اند كه به شهرشان بيايم، ولي حقيقت امر برخلاف آن است كه آنان به من نگاشته اند. تو در دوران عمرت گناهان زيادي را مرتكب شده و خطاهاي فراواني از تو سرزده است، آيا مي خواهي توبه كني و از آن خطاها و گناهان پاك گردي؟ عبيدالله گفت: چگونه توبه كنم؟ حضرت فرمود: فرزند دختر پيامبرت را ياري كن و در ركاب وي با دشمنان او بجنگ! عبيدالله گفت: به خدا سوگند من مي دانم كه هر كس از فرمان تو پيروي كند، به سعادت و خوشبختي ابدي نائل شده است ولي من احتمال نمي دهم كه ياري من به حال تو سودي داشته باشد زيرا در كوفه كسي را نديدم كه مصمم به ياري و پشتيباني شما باشد و به خدا سوگندت مي دهم كه از اين امر معافم بداري. زيرا كه من از مرگ سخت گريزانم ولي اسب معروف خود «ملحقه» را به حضورت تقديم مي كنم. اسبي كه تا به حال به وسيله آن دشمني را تعقيب نكرده ام مگر اينكه به او رسيده ام و هيچ دشمني با داشتن اين اسب مرا تعقيب نكرده است مگر اينكه از چنگالش نجات يافته ام.
امام (ع) در پاسخ وي فرمود: حال كه در راه ما از نثار جان امتناع مي ورزي، ما نيزنه به تو نياز داريم و نه به اسب تو، آنگاه امام (ع) اين جمله را نيز اضافه نمود: همانگونه كه تو به من نصيحت نمودي من نيز نصيحتي به تو مي كنم تا مي تواني خود را به جاي دوردستي برسان تا صداي استغاثه ما را نشنوي و جنگ ما را نبيني زيرا به خدا سوگند اگر صداي استغاثه ما به گوش كسي برسد و به ياري ما نشتابد خدا او را در آتش جهنم قرارخواهد داد. عبيدالله از اين سخنان پندآميز امام (ع) پند نگرفت و به سپاه وي نپيوست. اين ملاقات و درخواست امام (ع) از فرد گناهكاري نشان مي دهد كه امام (ع) هميشه و در همه حال به فكر نجات گمراهان و غرق شدگان است. اباعبدالله الحسين(ع) در بحبوحه سفر شهادت و در آستانه ورود به كربلا طبيبانه بر سر بالين مريض مي رود و تلاش مي كند فرد گمراهي را از غرق شدن نجات دهد.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:13  توسط اسماعيل علوي  | 
از مدينه تا شهادت
چندتن از جوانمردان كوفه همين كه مي شنوند كاروان اباعبدالله الحسين (ع) به نزديكي كوفه رسيده، از كوفه به سوي قافله امام حسين(ع) حركت مي كنند. اين عده به نام هاي عمروبن خالد، سعد، مجمع ، نافع بن هلال و طرماح بن عدي درمنزل «عذيب الهجانات» به كاروان سيدالشهدا(ع) مي پيوندند. «طرماح» از چهره هاي برجسته كوفه كه علاقه وافري به امام حسين(ع) داشت بعد از حركت از كوفه اين اشعار را تكرار مي كرد: شترمن ! از زجر وفشارم ناراحت نباش و پيش از صبح وهرچه زودتر حركت بده مرا. بهترين سوارت را ، بهترين مسافرت را ، تا به مردي برساني كه آقايي و كرامت در سرشت و نژاد او است.
آقا است وآزادمرد است وداراي سعه صدر، كه خداوند او را براي انجام بهترين امور به اينجا رسانده است . خدايش تا آخر دنيا نگهدارش باد.
اين اشعار كه حاكي از اشتياق طرماح نسبت به درك حضور امام(ع) بود توسط همراهانش براي امام حسين خوانده شد و حضرت درپاسخ فرمودند: به خدا سوگند اميدوارم اراده و خواست خدا درباره ما خير باشد، خواه كشته شويم يا پيروز گرديم. آنگاه اباعبدالله(ع) از آنان عقيده و طرزتفكرمردم كوفه را سؤال نمود، عرضه داشتند: يابن رسول الله (ص) اما بزرگان و سران قبايل كوفه به عالي ترين وسنگين ترين رشوه از سوي ابن زياد نايل گرديده اند و اما افرادديگر، قلبشان با شما و شمشيرشان عليه شما است . سپس جريان كشته شدن قيس بن مسهر صيداوي (پيك امام [ع] ) را به آن حضرت اطلاع دادند. امام (ع) با شنيدن اين خبر تأسف بار اين آيه را تلاوت كردند: فمنهم من قفي نحبه… گروهي از مؤمنان به پيمان خود (شهادت در راه خدا) وفا نمودند وگروه ديگر درانتظار به سرمي برند و عهد و پيمان خويش را تغيير نداده اند.
«طرماح » كه نمي توانست احساسات وعلاقه خود را به امام (ع) پنهان كند گفت: يابن رسول ا لله من به هنگام خروج از كوفه دركنار اين شهر گروه زيادي را ديدم كه اجتماع كرده اند، چون انگيزه اين اجتماع را سؤال كردم گفتند: اين مردم براي مقابله باحسين بن علي و جنگ با او آماده مي شوند. يابن رسول الله تو را به خدا سوگند كه ازاين سفربرگرد؛ زيرا من مطمئن نيستم حتي يك نفر از مردم كوفه به كمك و ياري شما بشتابد واگر تنها اين گروه را كه من ديدم درجنگ با تو شركت كنند، درشكست تو كافي ا ست درصورتي كه هرروز و هرساعت كه مي گذرد برنيروي انساني وتسليحات جنگي آنان افزوده مي شود و درادامه پيشنهاد كرد كه : يابن رسول الله من فكر مي كنم كه شما و من نيز در ركاب شما به سوي «احبا» كه منطقه سكونت قبيله ما «طي» و دامنه كوههاي سربه فلك كشيده است حركت كنيم ، گذشته از موقعيت جغرافيايي، اگر شما ده روز دراين نقطه توقف كنيد، تمام افراد قبيله «طي» سواره و با پاي پياده به ياري شما خواهند شتافت و من خودم تعهد مي كنم كه بيست هزارنفر شمشيربه دست وشجاع از قبيله ام را به ياري تو برانگيزم كه در پيشاپيش شما با دشمن بجنگند تاهدف و برنامه شما روشن گردد.
امام (ع) در پاسخ و پيشنهاد طرماح فرمود: خدا به تو و به افراد قبيله ات جزاي خير بدهد. سپس فرمود: ان بيننا و بين القوم عهدا وميثاقا… درميان ما و مردم كوفه عهد و پيماني بسته شده است و دراثر اين پيمان امكان برگشت براي ما نيست تا ببينيم عاقبت كار به كجا بيانجامد. چون «طرماح» تصميم قاطع امام(ع) را ديد، اجازه خواست تا ازحضور آن حضرت مرخص شود و آذوقه اي كه براي فرزندانش تهيه كرده است دركوفه به آنان برساند و هرچه سريعتر براي ياري امام(ع) بازگردد. امام (ع) به او اجازه داد. «طرماح» باعجله به خانواده اش سر زد و درمراجعت قبل از رسيدن به كربلا از شهادت امام(ع) و يارانش مطلع گرديد
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:12  توسط اسماعيل علوي  | 
از مدينه تا شهادت
پس از به جا آوردن نماز ظهر و عصر به امامت اباعبدالله الحسين(ع) و به همراهي حربن يزيد رياحي و سپاهيانش، امام(ع) بار ديگر به سخن ايستادند و خطاب به سپاه «حر» فرمودند: «مردم! اگر از خدا بترسيد و بپذيريد كه حق در دست اهل حق باشد، موجب خشنودي خداوند خواهد گرديد و ما اهل بيت پيامبر(ص) به ولايت و رهبري مردم شايسته تر و سزاوارتر از اينها (بني اميه) مي باشيم، كه به ناحق مدعي اين مقام بوده و هميشه راه ظلم و فساد و دشمني با خدا را در پيش گرفته اند و اگر در اين راهي كه در پيش گرفته ايد پافشاري كنيد و از ما روي گردانيد و حق ما را نشناسيد و فعلاً خواسته شما غير از آن باشد كه در دعوتنامه هاي شما منعكس بود من از همين جا مراجعت مي كنم.»
«حر» كه بنابر مأموريتي كه بر وي محول شده بود بايستي از حركت آن حضرت(ع) جلوگيري كند، همچنان به بي اطلاعي خود از دعوتنامه ها اصرار كرد و ضمن گفت وگو به جر و بحث با امام(ع) پرداخت و هنگامي كه امام را در تصميم خود مصمم ديد، گفت: حال كه شما تصميم به حركت گرفته ايد بهتر است مسيري را انتخاب كنيد كه نه به كوفه وارد شويد و نه به مدينه بازگرديد، تا من از فرصت استفاده كنم و نامه اي صلح آميز به ابن زياد بنويسم شايد خداوند مرا از درگيري با تو نجات بخشد. پس از حركت از منزل «شراف» هر دو قافله به موازات هم حركت مي كردند و درمحلهايي كه امكان آب و استراحت بود، هر دو قافله با هم فرود مي آمدند.
يكي از اين منازل، منزل «بيضه» بود كه در آنجا فرصتي پيش آمد تا امام(ع) باز هم با سپاهيان «حر » سخن گويد و حقايق را با آنان در ميان بگذارد و علت و انگيزه حركت خويش را تشريح كند. اين سخنان بدين قرار است: مردم! پيامبرخدا(ص) فرمود، هرمسلماني با سلطان زورگويي مواجه گردد كه حرام خدا را حلال نموده و پيمان الهي را در هم مي شكند با سنت و قانون پيامبر از در مخالفت درآمده در ميان بندگان خدا راه گناه و معصيت و عدوان و دشمني در پيش مي گيرد ولي او در مقابل چنين سلطان با عمل و يا با گفتار اظهار مخالفت ننمايد برخداوند است كه اين فرد (ساكت) را به محل همان طغيانگر و آتش جهنم داخل كند. مردم! آگاه باشيد، اينان (بني اميه) اطاعت خدا را ترك و پيروي از شيطان را بر خود فرض نموده اند. فساد را ترويج و حدود الهي را تعطيل نموده فئ را (كه مختص به خاندان پيامبر(ص) است) به خود اختصاص داده اند. حلال و حرام و اوامر و نواهي خداوند را تغيير داده اند و من به هدايت و رهبري جامعه مسلمانان و قيام عليه اين همه فساد و مفسدين كه دين جدم را تغيير داده اند از ديگران شايسته ترم. گذشته از اين حقايق، مضمون دعوتنامه هايي كه از شما به دست من رسيده و پيام پيكهايي كه از سوي شما به نزد من آمده اند اين بود كه شما با من بيعت كرده و پيمان بسته ايد كه مرا در مقابل دشمن تنها نگذاريد و دست از ياري من برنداريد، اينك اگر بر اين پيمان خود باقي و وفادار باشيد به سعادت و ارزش انساني خود دست يافته ايد، زيرا من حسين فرزند دختر پيامبر و فرزند علي(ع) هستم كه وجود من با شما مسلمانان درهم آميخته و فرزندان و خانواده شمابه حكم فرزندان و خانواده خود من هستند (در ميان من و مسلمانان جدايي نيست) كه شما بايد از من پيروي كنيد و مرا الگوي خود قرار دهيد و اگر با من پيمان شكني نموديد و بر بيعت خود باقي نمانديد به خدا سوگند اين عمل شما نيز بي سابقه نيست و تازگي ندارد كه با پدرم و برادرم و پسرعمويم مسلم نيز اين چنين رفتار نموديد و با آنان از در عذر و پيمان شكني درآمديد. پس آن كس گول خورده است كه به حرف شما اعتماد كند و به پيمان شما مطمئن شود. شما مردماني هستيد كه در به دست آوردن نصيب اسلامي خود راه خطا پيموده و سهم خود را به رايگان از دست داده ايد و هركس پيمان شكني كند به ضرر خودش تمام خواهد گرديد و اميد است خداوند مرا از شما بي نياز سازد.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:11  توسط اسماعيل علوي  | 
از مدينه تا شهادت
قافله اباعبدالله الحسين(ع) پس از منزل «شقوق» وارد منزل «زباله» گرديد، دراين منزل بود كه شهادت مسلم، هاني و عبدالله بن يقطر رسماً و به وسيله نامه به اطلاع حضرت رسيد. امام حسين(ع) پس از اطلاع از مضمون نامه، اصحاب و يارانش را گرد آورده و فرمودند: خبر بس تأثرانگيزي به ما رسيده است و آن كشته شدن مسلم بن عقيل، هاني بن عروه و عبدالله بن يقطر است و شيعيان ما دست از ياري ما برداشته اند، اينك هر يك از شما كه بخواهد در بر گشتن آزاد است و از سوي ما حقي بر گردنش نيست.
سيدالشهدا(ع) كه صفا، صميمت و صداقت رااز رسول گرامي اسلام به ارث برده و خود نيز در اين صفات الگوي جهانيان است بدون هيچ پرده پوشي درميانه راه حقيقت را با يارانش درميان مي نهد و آنان را درتصميم آزاد مي گذارد. اين برخورد و ساير برخوردهاي امام حسين(ع) نشان مي دهد كه حركت امام(ع) حركتي سياسي نبود. بلكه حركتي معنوي و مأموريتي الهي با هدف اصلاح امور دين و دنياي امت اسلام بوده است. قافله حسين بن علي(ع) در مسير خود پس از منزل «زباله» و «بطن عقبه» به منزل «شراف » مي رسد. دراين منزل كه محل تلاقي كاروان اباعبدالله با سپاه حربن يزيد رياحي است امام(ع) طي دو سخنراني كوتاه مواضع و انگيزه خويش را از حركت بيان مي فرمايند. حر كه با سپاهيانش مأموريت داشتند از حركت امام(ع) جلوگيري كنند وقتي به كاروان فرزند رسول خدا(ص) رسيدند و اباعبدالله(ع) تشنگي توأم با خستگي آنان را مشاهده نمود، از ياران خويش خواست تا آنان و اسبهايشان را سيراب كنند. ياران حضرت نيز ظرفها را پر از آب نموده و سپاه حر و اسبانشان را سيراب كردند، حتي به يال و كاكل و پاهاي اسبها آب پاشيدند تا خنك شوند. يكي از سپاهيان «حر» به نام «علي بن طعان محاربي » مي گويد: من در اثر تشنگي و خستگي شديد پس از همه سربازان به محل اردو وارد شدم. در آن هنگام چون همه ياران حسين(ع) سرگرم سيراب نمودن لشكريان بودند كسي متوجه من نشد، در اين موقع مرد خوش خو و خوش چهره اي كه متوجه من شده بود و بعد معلوم شد كه حسين بن علي(ع) است به سويم شتافت و در حالي كه مشك آبي با خود حمل مي كرد خود را به من رسانيد و گفت: «انخ الروايه» شترت را بخوابان، ابن طعان مي گويد: من چون با لغت حجاز آشنا نبودم منظور او را نفهميدم، بار ديگر فرمود: «انخ الجمل» (شتر را بخوابان) مركب را خواباندم و مشغول خوردن آب شدم، ولي بر اثر تشنگي شديد و دستپاچگي آب به سروصورتم مي ريخت و نمي توانستم به راحتي استفاده كنم. امام(ع) فرمود: «اخنث السقاء» (مشك را فشار بده) من باز هم منظور او را درك نكردم، اين بار امام(ع) كه مشك را به دست گرفته بود با دست ديگرش دهانه آن را گرفت تا توانستم بدون زحمت و براحتي سيراب شوم. پس از اين محبت و پذيرايي موقع ظهر و وقت نماز فرارسيد، امام(ع) به حجاج بن مسروق فرمود تا اذان بگويد و خطاب به «حر» فرمود، تو نيز با ما نماز مي خواني يا مستقل و با سپاهيانت؟ «حر» عرضه داشت ما هم به امامت شما و در يك صف به نماز مي ايستيم.
پس از نماز امام حسين(ع) در حالي كه به شمشيرش تكيه داده بود خطاب به نمازگزاران فرمود: «مردم! سخنان من اتمام حجت است بر شماها و انجام وظيفه و رفع مسؤوليت است در پيشگاه خدا. من به سوي شما حركت ننمودم مگر آنگاه كه دعوتنامه ها و پيكهاي شما به سوي من سرازير گرديد كه ما امام و پيشوا نداريم، دعوت ما را بپذير و به سوي ما حركت كن تا خداوند به وسيله تو ما را هدايت و رهبري نمايد. اگر بدين دعوتها وفادار و پايبند هستيد اينك كه من به سوي شما آمده ام بايد با من پيمان محكم ببنديد و در همكاري و همياري با من از اطمينان بيشتري برخوردارم سازيد و اگر از آمدن من ناراضي هستيد حاضرم به محلي كه از آنجا آمده ام مراجعت نمايم. سپاه حر درمقابل گفتار امام(ع) سكوت اختياركردند و پاسخي ندادند.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:10  توسط اسماعيل علوي  | 
 
  بالا